
پيغام داده بود «بيا قرارگاه.»
رفتم. پيغام گذاشته بود «كارى پيش آمده، صبر كن تابيايم.»
صبركردم; آن قدر كه ساعت از دوازده شب گذشت. آمد. از دور ديدمش.
با لباس خاكى، خاكِ خالى، خرد و خمير; عين سربازهاى صفر. رسيد.
خوش وبش كرد و گفت «شام خوردى كه؟»
گفتم «پس فكركردى تا اين وقت شب گرسنه مى مونم؟»
گفت «خب، پس بشين. هم حرفامون رو مى زنيم، هم يك بار ديگه شام بخور.»
- باشه .كى از شام بدش مى آد.
صدا زد «اون پرچم ما رو بياريد.»
پرچمش را آوردند; خيار و گوجه و پنير. تكيه كلامش بود. اين طورى تعارف مى كرد
معبر